محمد ابراهيم آيتى
166
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
و « أعشاى كبير » كه قصيدهء لاميهاش از « معلّقات عشر » است و پيش از اين ذكر او ضمن « أصحاب معلّقات » گذشت ، قصيدهاى در مدح رسول خدا گفت [ 1 ] و رهسپار مكّه شد تا شرفياب شود و اسلام آورد . اما در مكّه يا نزديك به مكّه كسى از مشركان قريش با وى ملاقات كرد و از مقصود وى آگاه شد و گفت : محمّد زنا را حرام مىداند . گفت : باز ناسرى ندارم . گفت : ميگسارى را هم حرام مىداند . « أعشى » گفت : به خدا قسم : به اين كار هنوز علاقهمندم ، اكنون بازمىگردم و امسال را به آسودگى ميگسارى مىكنم و سال آينده دوباره مىآيم و اسلام مىآورم . « أعشى » بازگشت و همان سال مرد و توفيق بازآمدن و اسلام آوردن نيافت . نمايندگان نصارى رسول خدا هنوز در مكّه بود كه در حدود بيست مرد از نصارى كه خبر بعثت وى را شنيده بودند ، از مردم « حبشه » و به قولى : از مردم « نجران » به مكّه آمدند ، و در مسجد الحرام رسول خدا را ديدند و در حالى كه رجالى از قريش در پيرامون كعبه انجمن داشتند با وى نشستند و سخن گفتند و پرسش كردند ، و چون رسول خدا آنان را به اسلام دعوت كرد و قرآن بر ايشان تلاوت كرد گريستند و دعوت وى را اجابت كردند و او را چنان كه در كتابشان توصيف شده بود يافتند و به وى ايمان آوردند ، و چون از نزد رسول خدا برخاستند « أبو جهل بن هشام » با گروهى از قريش سر راه بر
--> [ 1 ] - از اين قصيده است . و آليت لا أرثى لها من كلالة * و لا من حفى حتّى تلاقى محمّدا متى ما تناخى عند باب ابن هاشم * تراحى و تلقى من فواضله ندى نبىّ يرى ما لا ترون و ذكره * أغار لعمرى فى البلاد و أنجدا له صدقات ما تغبّ و نائل * و ليس عطاء اليوم مانعه غدا ( ر . ك : سيرة النبى ، ج 1 ، ص 411 - 415 ) .